نویسنده :
ز.دریا - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠

چند روز دلم میخواد حرف بزنم.... اما واژه ی پیدا نمی کنم... حقیقتو پشت شادی کاذب ..پشت خنده ی ساده پنهان میکنم... نمی خوام چس ناله کنم.... نه .. وقتی غرق میشی دوست داری کسی تورو نجات بده.. اما همیشه خودت نجات دهنده بودی.. و این خیلی بده! بازم دوست داری به دلخوشیای ساده شایدم پوچ برگردی و دلتو به همون چیزای ساده خوش کنی!
قبلا دوست داشتم... فکر میکردم یه دله..یه رنگه.. اما فهمیدم خودش حرفای خودشو رد کرد.. همه حرفاشو... "آدم خوب بودن سخته اما آدم خوبم پیدا کردن سخت تره.. چون هیشکسی مثل خودت نیست..." اگر یکی خوب بود باید شک کرد... من به دوست دارم آدما به خوبیاشون شک دارم.. آدمای خارج از ایران خیلی بهترن... صادق ترن.. راستگو و یه رنگ! تویی ایران ما خودمون بهم رحم نمی کنیم چه برسه به بقیه!
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ٩:٥٩ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤

چند روز پیش.. مثل همه روزایی که وقتی ذهنم درگیر و مشغوله بی انتها و بی مقصد راه میرم تا بتونم به جایی برسم... شریعتی میومد به سمت بالا.. که یهو چشمم به شهر کتاب سر خیابون معلم افتاد.. از اونجایی که عاشق دیزاین شهر کتابم رفتم تو... یاد پارسال که من طراحی داخلی میخوندم... چرخی زدم.. کاش عکاسی میکردم.... کاش طراحی داخلی میکردم... میشه منم زیورالات بسازم!! دور میخوردمو طراحی شهر کتاب اون عکاسایی قدیمی... قفسه بندی کتابا..کافی شاپ نقلیش...همشو دوست دارم.... رفتم سمت قفسه کتابا... کتابیو دیدم که عنوانش برام عجیب بود" خداحافظ گاری کوپر" خریدمش... و تا خونه که حدود دوساعت بود بخشیشو خوندم... کتاب جالبی بود..یکم گیج کننده بود اما دوسش داشتم... قسمتایشو که به نظرم خوب اومد اینجا نوشتم.
"هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد باید کمتر با او مخالفت کرد."
"اغلب خیال می کنند که مرغ های دریایی غم بزرگی در دل دارند و حال انکه این خیالی پوچ است . اشکالات روانی خود ادم است که این احساس را به وجود می اورد . ادم همه جا چیزهایی می بیند که وجود ندارند . این چیزها در درون خود ادم است . همه به یک درونگو مبدل می شویم که همه چیز را به زبان می اورد . مرغ های دریایی ، آسمان ، باد ، همه چیز . صدای عرعر خری را می شنوید . خری است و بسیار هم خوشبخت است . آنقدر خوشبخت که فقط برای یک خر ممکن است ولی آدم با خودش می گوید : خدایا چه قدر غمناک است!!"
"اگر دفعه اول آدم شکست بخورد تازه می فهمد که بعدها با مردهای دیگری خواهد بود و این خیلی بد است"
"میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند ، آخر من بدبخت چرا نمی توانم?"
"هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و امد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق."
"از همین می ترسم . آدم به کسی یا چیزی عادت کند و ان وقت آن کس یا ان چیز قالش بگذارد . می فهمی چه می خواهم بگویم"
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
فلز هستی فلز قلیایی باش
اگه فقط یک الکترون داری ، آن را با تمام وجودت راحت و مشتاقانه ایثار کن.
اگه نا فلزی و مشتاق الکترون ،مثل هالوژن ها مصرانه برای هدفت تلاش کن.
ولی هالوژن باش و به همون یک الکترون قانع ،زیاده طلبی کار کربن های رو سیاهه!
البته گاز نجیب شدن واز قیل و قال دنیا و سودای جهان رهایی یافتن کار هر کسی نیست.
ولی اگر یه نفر به آن مقام برسه میشه مثل نئون و زنون که اطرافش را روشنایی می بخشه!
اما نباید یادمون بره فلزهای چند ظرفیتی یعنی عناصر واسطه که برای هر کسی یه چهره ای میگیرن هم وزنشان سنگین تره و هم در صنعت پر کاربردت،مشهور و مقبول هستند.
عوضش خاصیت مغناطیسیشون اونارو به هر طرفی میکشه و می بره............
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ۸:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳

شب آرامی بود،می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ٢:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱

سال جدید شروع شد ... همچنان همه چی در حال طی شدن.... خیلی خستم از فشار از اینکه همش اون چیزیو که اونا دوست دارن باید من انجام بدم... باید درس بخونم باید هر خواستگاریو که اونا دوست دارن بیاید.. باید منم برم سلام عرض کنم.. باید اون چیزی که اونا دوست دارن باشه... نظر من خیلی جاها مطرح نیست! خیلی سعی کردم که عوض بشم و شدم از زمین تا آسمون من عوض شدم اما متاسفانه یه چیزای زوره .. مامان و بابا دوست دارن دخترشوت دکتر بشه!! خوب من یعنی باید جوون بدم....! خواستگار که میاد اول باید یه مدتی بگذره بعد من مثل مانکن از جلویی همه رد بشم و بشینم.... و بعد نیم ساعت پاشم برم تویی اتاق... این سیستم مامان منه!! چرا کار پیدا نمیشه؟ چرا؟ اینهم درس خوندم که بیکار باشم؟! چرا وقتی میری عید دیدنی پسر خاله هام اینجوری نگام می کنن؟ مگه زن و بچه ندارن؟ چرا تو دهنت نگاه میکنن که چی میگی؟ چرا تو کف منن؟ چرا آمار منو میگیرن؟ خسسسسسسسسسسسسسته شدم از فضولی!!
چرا شوهر نمی کنی؟ هزارتا حرف دیگه.. مامانم کم بود بابام اومد روش.... نمیدونم شاید مشکل دارم..... کاش فقط یه روز نا پدید بشم یه روز
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

داشتم فکر میکردم تا کی من باید اونی باشم که دیگران دوست دارن!! اما این یه ساله اخیر عوض شدم... خیلی.. کاش مثل خونه تکونی هر ساله خودمون و روحمون خونه تکونی کنیم... من هرسال بیشتر از سال قبل خونه تکونی میکنم.
تصمیم سخت تر از قبل شده... خودم محکمتر و حساس تر نه به ظاهر در درون
خوابام و حس های که میکنم هر روز قویتر میشه... هر چی قبلش قرار بشه چند روز قبلش من می بینم... جالب نیست گاهی وحشتناک تا حدی... گاهی حرف تو دهنم میاد که نمیدونم مال کیه!!
حس ادم اگه درست باشه دروغ نمیگه!!
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ۱:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱

نبودم...کم پیدام..آره تویی دفترم مینوشتم... شاید ارامتر بشه تلخی بغضی چیزا... دلت که تنگ باشه همینه دیگه... دلم این چند روز وحشتناک تنگه..کاش میدونست دل تنگشم...شاید این حس یه طرفه ست!!
از اینکه یه چیزایو میدونم و پیش بینی میکنم.. ناراحتم که چرا اینقدر درست در میاد! تا حالا نشده اشتباه بشه حدسم یا حسم... با یه نگاه یا یه حرف یا فقط ثانیه ی سکوت خودمم در عمق وجودم میتونم بگم...!! این خوبه یا بد؟؟
از پوسته ی خودم خستم...
نویسنده :
ز.دریا - ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
خیلی سعی کردم سنگ تموم بزارم..خیلی سعی کردم از راه دور بگمم دوستت دارم بخاطر خودت فقط...خیلی سعی کردم قضاوت نکنم...خیلی سعی کردم همه چیو..همه ی حرفها رو تو دلم بریزم...دستام کوچکه...خودشم میدونه همه چیو... همه چیو!!
شاید من کم کاری کردم؟
دیگه باید چه کار میکردم که نکردم؟
کاش میگفت چرا؟ دلیل کارش چیه؟ من به همه حق انتخاب میدم.. شاید اولش ناراحت بشم اما بعدش میگم هرکسی حق انتخاب داره!!
← صفحه بعد